کد خبر : 166
Print
سبزوارنگار

مصاحبه با استاد محمود صانعی مهری به مناسبت هفته ی معلم

سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۴۳

خلاصه خبر

به مناسبت ۱۲ اردیبهشت روز معلم

مصاحبه با استاد محمود صانعی مهری

مصاحبه با استاد محمود صانعی مهری اولین رئیس دانشگاه آزاد اسلامی سبزوار

سبزوارنگار/بی شک قریب به اتفاق محصلان و دانشجویان با نام و چهره ی استاد سید محمود مهری صانعی به عنوان معلم، استاد و  موسس دانشگاه آزاد اسلامی سبزوار آشنا هستند جالب دیدیم مصاحبه ای که در سایت اسرار نامه  به مناسبت هفته بزرگداشت مقام معلم با ایشان انجام شده بود را برای استفاده ی شما نیز قرار دهیم.

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و ازصحنه رود

صحنه، پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

با نزدیک شدن به ۱۲ اردیبهشت روز و هفته بزرگداشت مقام معلم، مناسب دیدم گفتگویی با یکی از بهترین اساتیدم در دوران دانشجویی داشته باشم که به دلیل سال های طولانی فعالیت ارزشمند علمی و آموزشی، شاید برای خیلی از سبزواری ها و دانشجویانی که در دانشگاه آزاد اسلامی سبزوار تحصیل کرده اند، فرد شناخته شده ای باشد.

به همین دلیل تماس تلفنی با دفتر دانشگاه آزاد اسلامی واحد سبزوار داشتم. مسؤول آموزش آقای نارنجی، که فردی بسیار صبور و با ایمان و از کارمندان پر تلاش دانشگاه است جواب دادند.

از ایشان پرسیدم، استاد صانعی امروز کلاس دارند؟

با راهنمایی آقای نارنجی، فردای آن روز یعنی یک شنبه برای دیدن استاد و مصاحبه با ایشان به همراه دوستم خانم رضایی به دانشگاه رفتیم.

استاد صانعی را از قبل می شناختم، چون در ترم های قبل با ایشان کلاس داشتم. من زودتر از موعد آن جا بودم، چون استاد نیامده بود، درون محوطه دانشگاه  روی نیمکت به انتظار آمدن ایشان نشستم. محیط دانشگاه مثل قبل نبود، بوی غربت می داد، شاید به خاطر این بود که دیگر از بچه های هم گروهی مان خبری نبود.

یک ربع بعد، استاد رسید. مثل همیشه، تبسم ملیحی برلب داشت، یک پیرمرد ۸۵ ساله، با موهای سفید و یک عصای چوبی در دست. چهره ی مهربان و معصومش، مرا به یاد پدر بزرگ های مهربانی می اندازد که با نوه های خود در پارک ها قدم می زنند.

جلو رفتم، سلام کردم. با روی گشاده از ما استقبال کرد و از این که هنوز بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه به یاد اساتید مان هستیم، خوشحال شد.

از استاد خواهش کردم که در مورد زندگی نامه ی خودشان و پیشینه ی کاری که در آموزش و پرورش دارند و هم چنین، تأسیس دانشگاه آزاد سبزوار که خودشان یکی از موسسان آن بوده اند، برایمان صحبت کنند.

استد صانعی با صلواتی بر حضرت محمد (ص) صحبتشان را شروع کردند.

سید محمود صانعی مهری هستم، سبزواری الاصل. متولد بهمن ۱۳۰۷، از نوادگان امام زین العابدین(ع). در میان اجدادم مجتهدین بنام و مشهوری، مانند سید علی اکبر صانعی، صاحب کرامات بوده اند.

تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در محل سکونتم، یعنی شهرستان سبزوار گذراندم. پدر مرحومم علاقه ی وافری به تحصیلات علوم حوزوی داشتند، به خاطر همین، بعد از دیپلم مرا به مشهد بردند.

خودم اصلاً به درس خواندن در مدرسه ی علمیه علاقه نداشتم، بیش تر دلم می خواست به تدریس در مدارس ابتدایی بپردازم. دوست داشتم بیش تر وقتم را با بچه ها بگذرانم، ولی به خاطر پدرم پذیرفتم که طلبه شوم.

۱۷ سال، بیشتر سن  نداشتم. در ابتدای ورود به مشهد به زیارت حرم امام علی ابن موسی الرضا(ع) رفتیم. پدرم سه روز مشهد ماند و بعد به سبزوار مراجعت کرد، احساس غربت می کردم چون تا آن زمان تنهایی جایی نرفته بودم.

با مشورت طلاب سبزواری، به مدرسه ی علمیه نواب مشهد رفتم و خدمت متولی آن جا، حاج آقای نوقانی رسیدم. از ایشان تقاضای تحصیل  و اسکان در مدرسه را داشتم. در ابتدا حاج آقای نوقانی جوابشان منفی بود و گفتند: شما شرایط پذیرفته شدن در این جا را ندارید!

غم غربت و جوابی که متولی دادند، باعث شد بغضم بشکند و سیل اشک از چشمانم جاری شود. با صدای بلند شروع به گریه کردم طوری که حاج آقای نوقانی دلش برایم سوخت، مرا در آغوش گرفت و به مسؤول حجره ها گفت: که حجره ای برای سکونت در اختیار من قرار دهند.

 حجره های کوچکی کنار هم قرار داشت، که گاه چند طلبه در آن سکونت داشتند. از فردای آن روز طبق مقررات، ملبس به کسوت روحانیت شدم.

اولین کتابی که خواندم، جامع المقدمات بود. در این دوره از محضر اساتید بزرگ و مشهور زمان بهره مند شدم. یکی از اتفاقات شیرین زمان تحصیل در مدرسه ی علمیه، آشنایی و هم دوره بودن با مقام معظم رهبری بود.

روزها با همه تلخی و شیرینی اش می گذشت، البته تلخی که می گویم به خاطر دوری از خانواده ام بود. هفت سال در آن مدرسه به تحصیل علوم حوزوی پرداختم. بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی، برای ادامه ی تحصیل راهی شهر مقدس قم شدم و در آن جا، به ادامه ی درس فقه  و اصول پرداختم.

بعضی از طلاب که در فن سخنوری و تبلیغ مهارتی داشتند، در ماه های مبارک رمضان و ماه های محرم و صفر، به دعوت خیرین، هر شهرستان و یا هر محله، جهت وعظ و تبلیغ به آن جا عزیمت می کردند.

خاطرات تلخ و شیرین زیادی از دوره های تبلیغ در روستاها دارم. به طور مثال، یک روز که برای تبلیغ به یکی از روستاها دعوت شده بودم، شب هنگام بود که به محل رسیدم.

 در خانه ی یکی از اهالی  روستا سکونت کردم. صبح روز بعد، صاحب خانه آمد و خبر داد که یکی از روستائیان فوت کرده و از من خواست تا حاضر شوم و برای نماز میت به آن جا بروم.

نماز میت آداب خاصی دارد. متأسفانه در آن لحظه، به یک باره تمام آن ها را فراموش کردم، با این که قبلاً همه را خوانده بودم ولی در آن لحظه چیزی به خاطرم نمی آمد، با خودم رساله ای هم نبرده بودم که بتوانم مرور کنم. هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی به خاطرم نیامد.

آقای صاحب خانه دوباره آمد و گفت حاج آقا همه منتظر شما هستند. گفتم: شما بروید من لباس بپوشم می آیم. خواستم بروم و همان اندازه که می دانم بخوانم، ولی نخواستم خودم را مدیون کنم. وقتی صاحب خانه رفت، تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که محل را ترک کنم.

لباس هایم را پوشیدم و به پسر صاحب خانه گفتم: مرا تا رودخانه ببرد. پسرک گفت: حاج آقا رودخانه برای چی؟ گفتم: قبل از نماز می خواهم غسل کنم.

روستا خلوت بود چون همه برای مراسم خاک سپاری بر سر مزار رفته بودند. از این فرصت استفاده کردم وبه محض این که پسرک کمی دور شد، من با همان لباس هایم از داخل رودخانه پا به فرار گذاشتم، طوری فرار می کردم که انگاری خطای بزرگی انجام داده باشم.

چند نفری که مرا دیدند، داد زدند حاج آقا کجا؟ به دنبالم دویدند و صدایم می زدند، ولی من جرأت نمی کردم به پشت سرم نگاه کنم، با سرعت خودم را به جاده رساندم و با اولین وسیله به شهر بازگشتم.

اهالی روستا، از رفتارمن پیش حاج آقای ضیائی، که مسوولمان بود، شکایت کردند. وقتی آقای ضیائی علت این کار مرا پرسید؟ حقیقت را گفتم که در آن لحظه چاره ای جز این کار نداشتم. عذر خواهی کردم و از ایشان خواستم که کس دیگری را به جای من بفرستند.

چند روز از این ماجرا گذشت. دوباره برای تبلیغ به روستای دیگری دعوت شدم. با این که دوست نداشتم بروم ولی مجبور بودم برای امرار معاش کار تبلیغی انجام دهم.

بعد از ظهر بود که به محل مورد نظر رسیدم. خیلی خسته بودم، طبق معمول در خانه یکی از اهالی روستا ساکن شدم. آقای صاحب خانه برای ورود من مهمانی ترتیب داده بود و همسرش، غذاهای رنگارنگی درست کرده بود. آن قدر گرسنه بودم که دعا می کردم، زود وقت شام خوردن برسد.

سفره را که پهن کردند، انواع غذاها در آن گذاشته بودند. با تعارف صاحب خانه، اولین لقمه را برداشتم. از شانس بدم، به لقمه دوم نرسیده بودم که یک نفر از اهالی روستا خبر آورد که فرزند صاحب خانه، تصادف کرده و به کما رفته، همگی برخواستند تا به بیمارستان بروند.

 من هم با این که به شدت گرسنه بودم، به ناچار از سر سفره بلند شدم و همراه بقیه ی اهل منزل به بیمارستان رفتیم. از همان لحظه که این خبر ناگوار را به صاحب خانه دادند، همگی شروع به توهین و ناسزا به من کردند و می گفتند همش تقصیر تو بوده، قدمت شور و نحس است.

خیلی برایم سخت بود که این حرف ها را تحمل کنم، ولی چاره ای نداشتم. وقتی به بیمارستان رسیدیم، دکتر گفت: خدا را شکر خطر رفع شده و بیمار به هوش آمده. از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم ولی آن قدر از توهین های اهالی ناراحت شده بودم که از همان جا به شهر برگشتم.

در ابتدای ورودم، کل ماجرا را برای آقای ضیائی که مسؤولمان بود تعریف کردم، حاج آقا خیلی از این موضوع ناراحت شدند.

 فردای آن روز چند نفر از اهالی برای عذر خواهی، پیش من آمدند. آقای ضیائی به آن ها گفت: شما رفتار خوبی با این سید آل پیغمبر نداشتید با خودتان فکر نکردید، شاید از قدم مبارک این فرد بوده که فرزندتان به هوش آمده و خطر رفع شده؟ اهالی روستا از کار خودشان پشیمان شده و هر چه اصرار کردند که بر گردم قبول نکردم.

از آن روز به بعد، از آقای ضیائی خواستم که مرا برای تبلیغات به روستاها نفرستد. پس از اتمام دوره ی تحصیلاتم به تهران آمدم و در اولین فرصت، تقاضای خودم را مبنی بر تدریس در آموزش و پرورش رد کردم. چند روز گذشت تا این که ابلاغیه ی من برای ناحیه ی ۶ تهران صادر شد.

اولین روز شروع کارم در مدرسه ی شرافت بود.  قبل ازساعت ۸ وارد مدرسه شدم، و ابلاغیه ی خودم را به مدیر مدرسه دادم، مدیر مدرسه از من استقبال گرمی  کرد چون من مدرک دیپلم داشتم و بیشتر معلم ها در آن زمان زیر دیپلم بودند.

کلاس سوم ابتدایی را به من دادند. وقتی وارد کلاس شدم، "مُبصر کلاس" با دست به میز زد و با صدای بلند گفت: برپا! همه ی بچه ها از جای خودشان برخواستند. با آرامی و لبخند گفتم: بنشینید.

از این به بعد مرا به جای برادر بزرگ خودتان بدانید، لازم نیست که بر پا کنید. بچه ها به هم نگاه کردند و لبخندی زدند. از مبصر سؤال کردم امروز چه درسی دارید؟

گفت: آقا اجازه، ریاضی. من هم مشغول نوشتن یک مسأله روی تخته سیاه شدم. بعد از چند دقیقه، یکی از بچه ها پرسید، آقا اجازه برم آب بخورم؟

با مهربانی نگاهش کردم و گفتم: هر کس می خواهد آب بخورد، یا دستشویی برود احتیاجی به اجازه نیست. دوباره به طرف تخته برگشتم و شروع به حل مسأله کردم.

بعد از چند لحظه که خواستم مسأله را برای بچه ها توضیح دهم، وقتی به بچه ها نگاه کردم از ۴۴ دانش آموز فقط ۵ نفر در کلاس بودند!

در همان لحظه صدای ناظم مدرسه به گوشم رسید که داد می زد: چه کسی به شما اجازه داده از کلاس خارج شوید؟ بچه ها گفتند: آقا اجازه، آقا معلم مون. وقتی ناظم با عصبانیت وارد کلاس شد آرام در گوشش گفتم: خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

از آن روز به بعد نحوه ی تدریسم را تغییر دادم و در کلاس های آموزشی معلمین شرکت کردم.

سال سوم معلمی من بود که دانشگاه تهران دانشجو می پذیرفت، سال۱۳۳۵ وارد دانشگاه شدم و بعد از فارغ التحصیلی در مقطع لیسانس، در کارشناسی ارشد شرکت کردم و سال ۱۳۴۴ مدرک فوق لیسانس خود را دریافت کردم.

سال ۱۳۵۰ از بین دبیران برای کشور عراق ثبت نام انجام می گرفت، با آن که پذیرفته شدن احتیاج به پارتی در دربار یا ساواک داشت ولی من با توکل بر خدا در این امتحان موفق شدم و با خانواده، راهی کشور عراق شدم.

ساعت نه صبح ۲۵ شهریور در فرودگاه عراق بودیم  ابتدا به زیارت امامین هفتم و نهم به کاظمین رفتیم.

اول مهر در دبیرستان علوی ایرانیان مشغول تدریس شدم. هفت سال در شهر بغداد بودم. بعضی شب ها برای زیارت حرم مطهر حضرت علی(ع) به شهر نجف می رفتم. در یکی از شب ها حضرت امام(ره) را دیدم که برای زیارت آمده بودند، زمانی بود که امام در تبعید بودند، از کفشدار آن جا پرسیدم: امام چه ساعت هایی به زیارت می آیند؟ گفتند: هر شب ساعت ۹تا۱۰ به حرم می آیند.

از آن به بعد هر شب با فرزند شهیدم سید محسن که آن زمان هفت سال بیشتر نداشت به دیدن امام می رفتم.

چند باری اعلامیه های امام را به حاج آقای فخر در تهران می رساندم. امام(ره) در آن زمان کلاس های خارج فقه برگزار می کرد که من افتخار حضور در آن کلاس ها را داشتم.

بعد از پیروزی انقلاب که روابط بین عراق و ایران تیره و تار شد تمام دبیران ایرانی را از عراق اخراج کردند. من هم با خانواده به تهران بازگشتم. در مهر ماه ۱۳۵۷ در دبیرستان کمال تهران(احمدیه فعلی) مشغول تدریس شدم و در همان جا بود که افتخار آشنایی با شهید رجایی و باهنر را پیدا کردم.

سال ۱۳۵۹ به زادگاه خودم، شهر سبزوار مراجعت کردم و در دبیرستان گوهرشاد مشغول تدریس شدم .

برای اولین بار در سال ۱۳۶۱ موضوع تأسیس دانشگاه آزاد توسط آقای علی اکبر هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه  و بعد از ایشان توسط دکتر جاسبی انجام شد و از آن به بعد با تلاش های این جانبان دانشگاه تمام عیار اسلامی در سطحی گسترده در تمام ایران پا گرفت و دانشجو پذیرفت.

دکتر جاسبی با همه مشکلات جنگید و سستی به خود راه نداد چون هدف اصلی از تشکیل دانشگاه را، تعلیم و تربیت افراد جامعه می دانست.

سال ۱۳۶۳ امام جمعه وقت آقای عبدوس و جمعی از مسؤولین آن زمان از من دعوت کردند که در جلسه ای که برای تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی در سبزوار برگزار شده بود، شرکت کنم. بلافاصله به منزل ایشان رفتم، در آن جلسه از من خواسته شد مسؤولیت تأسیس آن دانشگاه را بپذیرم.

بعد از این که با دوستان مشورت و جوانب را بررسی کردم، این مسؤولیت خطیر را پذیرفتم. سه روز بعد، خدمت برادر عزیزم جناب آقای دکتر جاسبی برای گرفتن ابلاغ ریاست رسیدم، دکتر جاسبی ریاست عالی دانشگاه را عهده دار بودند، با آن لبخند همیشگی که بر لبانش نقش بسته بود، ابلاغیه را به من داد و از من خواست با توکل بر خدا کارم را شروع کنم.

حسب دستور ایشان، ابلاغ ریاست واحد سبزوار به تاریخ ۱۲بهمن ۱۳۶۳ به نام این جانب صادر شد. در ابتدا به فکر معاون اداری و مالی افتادم و بعد از جستجو به سراغ آقای محمد حسین فاضل رفتم. ایشان مرا به شخصی خوش نام و مردمی معرفی کردند، شخصی به نام حاج محمد تقی مروجی که خدمات فرهنگی زیادی داشتند.

با این که ایشان پیرمرد سالخورده ای بود ولی همیشه در خدمت محرومین و پیشتاز خیّرین بود. از صحبت هایی که با ایشان داشتم فهمیدم که برای معاونت اداری فرد شایسته ای است.

از آن به بعد با کمک ایشان و افراد دیگری که به جمع ما پیوستند کارمان را شروع کردیم. در ابتدا در بین خطبه های نماز جمعه در رابطه با تأسیس دانشگاه و هدف از تشکیل آن سخنرانی کردم. بعد از صحبت های من، یک فرد خیّر از نمازگزاران کلاه خود را از سر برگرفت و به جمع آوری کمک های مردمی برای تأسیس دانشگاه پرداخت. مبلغ ۱۲۴ هزار و ۵۶۲ ریال (دوازده هزارتومان) کمک جمع آوری شد.

با اینکه زخم زبان ها و دهن کجی ها از برخی از مردم دیده می شد و هنوز که هنوز است آن ها را به خاطر دارم ولی چون قصدم خدمت به خلق بود به حرف آنان اعتنا نکرده و کارم را ادامه دادم.

سال ۱۳۶۴ ثبت نام برای کلاس های تک درس را در هنرستان به طور شبانه آغاز کردیم چون هنوز زمین برای ساخت دانشگاه نداشتند.

کم کم با کمک خیّرین توانستیم زمین دانشگاه را خریداری، و با کمک هایی که جمع آوری کردیم  توانستیم ساختمان علوم انسانی را بسازیم و با کمک دوستان و اساتید مجرب، برای رشته های مختلف دانشجو بپذیریم.

گرچه تأسیس دانشگاه با مشکلات زیادی همراه بود، ولی هیچ وقت از کارم خسته نشدم، و همیشه با توکل بر خدا کارم را انجام می دادم. بعد از شهادت سید محسن، گمان می کردم که دیگر نتوانم سر پا بایستم ولی با یاری خداوند و برای خشنودی فرزندم کارم را بهتر از گذشته دنبال کردم.

یک منزل مسکونی در تهران به نام فرزند شهیدم بود که آن را هدیه به کتابخانه دانشگاه کردم.

شانزده سال افتخار مسؤولیت این واحد را داشتم و بعد از آن مصلحت دانستم که از مسؤولیت کناره گیری کنم و در سنگر علم،  کما فی السابق به خدمت ادامه دهم.

از همان زمانی که در کشورعراق به زیارت امامین کاظمین رفتم، نذر کردم که هر روز صبح در آغاز کارم صلواتی بفرستم و به امام موسی کاظم(ع) هدیه کنم. الآن بعد از چهل سال از آن تاریخ هنوز هم در ابتدای کارم، حتماً صلواتم را می فرستم.

امروز دانشگاه سبزوار با داشتن بیش از ۷۰۰۰ دانشجو و بیش از ۲۶۰ استاد و بیش از ۲۳۰ کارمند به عنوان یک واحد بسیار بزرگ از توانمندی های مادی و معنوی بسیار برخودار است.

در آخر از همه کسانی که با آن ها در ارتباط بودم، تشکر و قدردانی می کنم و از هر شخص و یا ارگانی که به هر دلیل از من رنجشی پیدا کرده اند حلالیت می طلبم.

     اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم                 که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است

به نقل از: پایگاه خبری و اطلاع رسانی آموزش و پرورش سبزوار

نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
گزارش و گفت و گو

لزوم همکاری تمام نهادها برای مقابله با تکدی گری در سبزوار

مشکل اصلاح‌طلبان این است که نمی‌گویند چگونه می‌خواهند شعارهای خود را محقق کنند

امور شرعی با اجبار و تحمیل سازگار نیست

تحمل جامعه؛ حدی دارد

حکیم سبزواری به عنوان خاتم الفلاسفه شناخته می شود

مشکلات حاشیه شهر سبزوار

علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد

مسئولان قدر مردم ایران را ندانستند

عبور از روحانی به عبور از نظام متصل می شود

نشست خبری مسؤولین دانشگاه حکیم سبزواری با اصحاب رسانه شهرستان برگزار شد

رئیس جمهور کمتر از 15 درصد قدرت را در اختیار دارد

مشاورین مدیر آموزش و پرورش سبزوار انتخاب شدند

عرصه سیاست جایی برای ایده آل‌گرایی‌نیست!

ازدواج و اشتغال؛ بیش ترین دلیل ترک تحصیل دانش آموزان است

آیین نامه دبیرخانه مجازی توسعه پایدار شهرستان سبزوار تدوین شد

همنوایی با معترضان با هدف انتقام انتخاباتی از دولت غلط بود

چالش تعطیلی شهربازی سبزوار به روایت سرمایه گذار، شهرداری و اداره برق

دبیرخانه مجازی توسعه پایدار شهرستان سبزوار تشکیل می شود

شفافیت؛ مهمترین رکن بودجه97 است

استبداد راه را بر فریب و دورویی باز می‌کند

مهمترین اولویت های شورای اسلامی شهر سبزوار

همکاری با انجمن اسلامی معلمان برای ما افتخار است

معلمان گاهی به خاطر مطالبات صنفی، برچسب ضد امنیتی می خورند

سرمایه داروسازی طاها، طی سی ماه گذشته، 6برابر شده است

باید تکلیف خود را درباره «پلورالیسم» در جامعه روشن کنیم

گزارش صد‌ روزه و وعده‌هايي که اجرايي نشد!

سخنگوی رسمی انجمن اسلامی معلمان سبزوار معرفی شد

هیأت رئیسه و مسؤولین کمیته های انجمن اسلامی معلمان سبزوار انتخاب شدند

دومین مجمع عمومی انجمن اسلامی معلمان سبزوار برگزار شد

درخواست پست توسط برخی اصلاح طلبان از روحانی؛ وهن اصلاح طلبی است