کد خبر : 5401
Print
سبزوارنگار

کبوتر؛ بر اساس خاطرات شهید علی اکبر مزینانی

سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۳۵

خلاصه خبر

http://www.lenzor.com/public/public/user_data/photo/6480/6479009-6f8f66dd6b7c6ffb9bb89e1274106fda-l.jpg

سبزوارنگار/ شهید علی اکبر مزینانی (تاج) فرزند مرحوم حاج محمدباقر در سال ۱۳۴۷در خانواده ای مذهبی و زحمتکش به دنیا آمد.

پس از اتمام دوران تحصیلات ابتدایی چون رغبتی به ادامه تحصیل نداشت به کمک پدر مرحومش شتافت و در کار کشاورزی همیشه او را همراهی می کرد.

علی اکبر علاقه ی خاصی به تعزیه خوانی داشت به همین خاطر بعد از برگزاری مراسم تعزیه ی عاشورای مزینان همراه با دوستانش نخل کوچکی را آماده می کردند و نقش هایی را که حفظ کرده بودند در میدانی که در سمت غربی و خارج از مزینان قرار داشت اجرا می کردند. اکنون بعضی از دوستان این شهید همان نقش ها را در تعزیه ی مزینان اجرا می نمایند.

شهید علی اکبر مزینانی با تشکیل بسیج در مزینان به خیل بسیجیان مزینان پیوست و پس از مدتی راهی جبهه های حق علیه باطل شد و  عاقبت در دوازدهم تیرماه ۱۳۶۵ در مهران به فیض عظیم شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش پس از تشییع باشکوه در گلزار بهشت علی (ع) مزینان به خاک سپرده شد. در ادامه خاطراتی از این شهید بزرگوار به قلم طیبه مزینانی تقدیم می شود.

کبوتر

از پله های کاهگلی خانه بالا می رود و روی بام می ایستد. دستش را در کیسه ی پلاستیکی فرو می برد و مشتی دانه ی ارزن، روی زمین می ریزد. کبوترهای سفیدی که بالای سرش در آسمان پرواز می کنند، روی زمین می نشینند و بق بقوکنان، شروع می کنند به خوردن دانه ها. مرد همسآیه، از داخل کوچه داد می زند: «تو، یه سره رو پشت بوم، کفتربازی می کنی، اون وقت می ری خودتو برا جبهه معرفی می کنی؟! تو رو چه به جبهه؟»

علی اکبر می گوید:« بازی نمی کنم، دوستشون دارم. چرا وقتی به اسبم و مرغ و خروسام می رسم، نمی گی به درد جبهه نمی خورم؟»

*

چادرم را می اندازم روی سرم و دنبال بقیه ی خواهرها، از خانه بیرون می روم. علی اکبر، از زیر قرآن رد می شود. یکی یکی جلو می رویم و صورتش را می بوسیم، می گوید: «هر چه بدی ازم دیدین، حلالم کنین، نبینم اون دنیا بیاین جلومو بگیرین ها!»

همه مان می خندیم. راه می افتد، می رود و توی پیچ و خم کوچه، گم می شود. راه می افتیم دنبالش. چشممان که به او می افتد، قدمهایمان را آرامتر بر می داریم. ب رمی گردد، نگاهمان می کند و می گوید: «برگردین خونه. با این چادرای گل گلی راه افتادین دنبالم که چی بشه؟»

می گویم: «دلمون آروم نمی گیره. می خوایم بیشتر ببینیمت داداش!»

دوباره راه می افتد. چند لحظهای سر جایمان می ایستیم و باز، حرکت می کنیم. دوباره می ایستد، برمی گردد و نگاهمان می کند. یک باره پا می گذارد به فرار! ما خواهرها نگاهی به همدیگر و نگاهی به کوچه ی خلوت می کنیم و به سرعت، دنبالش می دویم. نرسیده به بازار، می ایستد. ما هم نفس زنان می ایستیم، به رویمان می خندد و می گوید: «آخرش کار خودتونو کردین؟»

هیچ کدام حرفی نمی زنیم. به طرفمان می اید و می گوید: « اگه این دنیا گوشتونو پیچوندم، یه وقت نیاین اون دنیا بگین خدا گوشمو از بیخ بکنه! همین الان قصاص کنین که اون جا شلوغه، معلوم نیست نوبتتون بشه بتونین بیاین شکآیتمو بکنین!»

می گویم: «ما که حواسمون هست!»

همه مان می خندیم. دوباره تک تکمان را می بوسد و می گوید: «نترسین، بادمجون بم، آفت نداره!»

*

می گویم: «یه چیزی می نویسم زود برگرده، چون خیلی دلم براش تنگ شده!»

مادرم می گوید: «بی خود! فقط توی نامه ات، سلام ما رو بهش برسون. بگو تا هر وقت دوست داره، جبهه بمونه. ما بهش افتخار می کنیم.»

هر چه می گوید، می نویسم. آخر نامه، درشت می نویسم:«داداش! اگه تا دو هفته ی دیگه نیای، کفتراتو می فروشیم!»

*

پاکت نامه را باز می کنم. مادرم می گوید: «بلند بخون ببینم جواب نامه تو چی نوشته؟»

چشمم می افتد به خطوط قرمز رنگ بالای کاغذ. می خندم و بلند می گویم: «نوشته: کفترامو بفروشین، من اینجا چیزی پیدا کردم که به تموم دنیا نمی دم!»

*

کبوتری، دور حیاط، بال بال می زند. سرگردان است. گاهی روی بام می نشیند و گاهی روی دیوار. به زحمت می گیرمش. زخمی است، با خودم می گویم: «بذار علی اکبر بیاد ببینه بالاخره منم کبوتردار شدم!»

از بال کبوتر، خون می ریزد، دستی به سرش می کشم و با خوشحالی، می برمش تو اتاق.

*

مرد همسآیه جلو می آید و می گوید: «علی اکبر شهید شده!»

و می زند زیر گریه! می گوید: «دیشب خوابشو دیدم. گفت بهت بگم. اون کبوتر رو آزاد کنی!»

می لرزم! می روم سراغش. هیچ اثری از زخم روی بالش نیست./شاهدان کویرمزینان

نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
دفاع مقدس

تمامی تلاشم را در جهت دفاع از کیان آموزش و پرورش به کار خواهم بست

باغ موزه دفاع مقدس در سبزوار وارد فاز عملیاتی شد

احداث حسینیه شهدا در سبزوار اجرایی شد

اشعار مرحوم استاد سبزواری شناسنامه منظوم انقلاب اسلامی است

جانباز سرافراز سبزواری به خیل همرزمان شهیدش پیوست

نامه سرگشاده به رئیس جمهور منتخب در دفاع از اسماعیل عبدی

روحانی کاندیدای قطعی اصلاح طلبان شد

يادواره شاهدان قلم با حضور ميهمانان كشوري برگزار شد

شب شعر شهید احمد نظیف برگزار شد

يادواره شهدا با محوريت شهيد احمد نظيف برگزار مي شود

درد ما داخلی‌ است/راهی برای فرصت‌‌طلبان بیگانه باز نخواهیم کرد

روایت تکان‌دهنده غواص جامانده از عملیات کربلای چهار

درس هایی از نبرد حلب!

تیم شهدای کربلای5 قهرمان مسابقات فوتسال جام بسیج ادارات سبزوار شد

بسیجیان نمونه ادارات سبزوار تقدیر شدند

هدف اصلی در جنگ نوین؛ جابجایی حکومت هاست

بسیج؛ وابسته به جناح خاصی نیست

رسانه کمک کرد تا اهداف امام حسین(ع) عملی شود

كار فرهنگي در درازمدت اثر خود را نشان مي دهد

امام حسین(ع) در نهایت مظلومیت به اثبات حقانیت خود پرداخت

نخستین یادواره ی ۴۰۰ ورزشکار شهید استان برگزار شد

عرفان حسینی

هدف امام حسین(ع) از امر به معروف و نهی از منکر خطراتی بود که در پی ایجاد سلطنت اسلامی جامعه را تهدید می‌کرد

مي‌روم تا بعضي‌ها خجالت بكشند

میزان وقوع جرائم خشن در سبزوار کاهش یافته است

دشمن با سیاه نمایی سعی در نشان دادن چهره ای ناکارآمد از نظام دارد

مراسم تودیع و معارفه بخشدار روداب سبزوار برگزار شد

پیکر جانباز دفاع مقدس در سبزوار تشییع و به خاک سپرده شد

دلنوشته اي از ديار غربت

نتایج هفته پنجم مسابقات لیگ برتر فوتبال باشگاه های سبزوار یادواره شهدای دفاع مقدس اعلام شد