کد خبر : 6434
Print
گزارشی به روایت یکی از عکاسان تور دورترین همسایه

قدم به غربت

دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۴۱

Image titleسبزوارنگار/بر تمامی دیوار ها و تابلو اعلانات های دانشگاه، حتی روی برخی سایت ها نامش را شنیده بودم... طرحی بسیار متفاوت... سوالی به شدت بزرگ در ذهنم که چه می خواهند و چه می گویند؟ هیچ وقت فکر نمی کردم که قضیه این باشد...«دورترین همسایه» یا همان کوی بی گلستان اطلاعات اندکی را جعبه یک محله با این نام از چند سایت و یک نشریه ی دانشگاهی خواندم...

مصمم شدم که آن جا را ببینم اما متوجه شدم که قرار است مسابقه ای تدارک دیده شود... رفتم و ثبت نام کردم و برای مسابقه آماده شدم...

با هیاهوی جوانی و ذوقی بی تکرار به داخل کلاس رفتم، روز دوشنبه بود، از دوستم پرسیدم: «تو که سبزواری هستی محله ای به نام غرشمار شنیدی؟ و پاسخ گرفتم: آره بابا غربتی ها! اسمش رو با کلاس نکن! آخه چطور مگه؟ نمیدونی چیه مگه؟! چی شده حالا؟ چرا می خوای بدونی کجاس؟ رفیقاتو زدن؟ از خودت چیزی بلند کردن؟ نه داداشم چرا جو میدی به موضوع؟ می خوام یه عکاسی ساده کنیم از طرف انجمن اسلامی! دیوونه شدی؟ بابا می کشنت! اونا نصفشون قاتلن نصف دیگه فراری... آخه مغز انسان تو سرت نیس؟ بابا اونا با قداره و قمه میخوابن... من که سبزواریم از محلشون حتی رد نمیشم ... چی میگی تو؟ توی عکسا که خیلی فقیر بودن آخه اون مردم بیچاره رو چه به این کارا؟ تو جو گیر شدی...

گذشت و گذشت و این داستان بارها و بارها تکرار شد که برخی دانشجویان مرا از رفتن به آن محله پرهیز و دلیل من را یک دیوانگی محض خطاب می کردند!

ولی بالاخره روز مسابقه فرار رسید...

ساعت حدودای 8:37دقیقه روز پنج شنبه بود که از خوابگاه به سمت سر در جنوبی دانشگاه راه افتادم. به سر در رسیدم... از کنار جمعیت خانم ها عبور کرده و به جمعیت آقایان رسیدم و به دوستان حاضر سلامی کردم... مسؤول برگزار کننده ی مسابقات که برادر صدا زده می‌شد تذکراتی برای هماهنگی بین بچه ها داد و برای ساعت 9:6 دقیقه سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس ساعت 9:16 دقیقه (حدوداً) راه افتاد و با کمی شوخی و خنده که پر از هیجان دیدن منطقه ای جدید بود مسیر را طی کردیم و به دلیل حرف‌هایی که از سمت دوستان سبزواریمان در مورد آن محله شنیده بودیم به طوری که دوستان حتی استرس هم داشتند و بارها و بارها بچه ها با الفاظی مثل بازماندگان، فرار کننده ها و... در مورد پایان برنامه ی تور عکاسی نظر می دادند...

ولی خب... رسیدیم! استاد حیطه به ما ملحق شد و چند نفر هم از سایت های خبری! با مختصر توضیح استاد حیطه شروع به حرکت کردیم... با راهنمایی استاد حیطه وارد اولین کوچه شدیم... (از حالا به بعد من بیشتر از دیده هایم برایتان می نویسم و شنیده هایم رابه چاه بی رحمی و بی عدالتی و دروغگویی می سپارم.)

یک شیب تند که در کمتر از ده متر، چهار متر به پایین رانده شده بود، مغازه هایی از جنس مظلومیت و غربت، آجرهایی که فقط و فقط برای دل خوشی مالکانشان چیده شده بودند، سکوتی که در چشمان مردمش بی داد می کرد... همان کوچه ی اول برای گریاندن کل بچه ها کافی بود... کم کم بوی محیط به سمت بوی آب های راکد می رفت و در ابتدا زننده بود ولی بعد هم ما مثل مردم همان منطقه عادت کردیم... با تک تک مغازه داران محله سلام و صحبتی کردیم و از چروک مردانه ی پیشانیشان تا دست های ضرب دیده ی شان زیر چرخ های بی عدالتی و غربت عکس گرفتیم... از نگاه ساده و معنی دارشان... سوژه های عکاسی بی نظیر بود... انگار به کشور قحطی زده ای رفته ای که دچار سونامی هم شده!!! بماند که دلمان ترکید و بچه ها هر کدام در بهت و حیرت به گوشه ای خیره بودند و واقعاً «حرفی برای زدن نمی ماند»... مردم از تک تک ما سؤال می پرسیدند که چرا به آن جا رفتیم و وقتی حرف های ما را می شنیدند هم خوشحال می شدند که کسی به آن ها عزت و حقشان را پس داده و هم ناراحت می شدند که چرا باید سوژه ی دوربین ما باشند!!! هر یک درد و دلی تلخ می کرد!

به انتهای کوچه که رسیدیم یکی از اهالی آن کوچه با صدای بلندی گفت: بیایید داخل این کوچه، و بعضی از بچه ها به سمت آن کوچه به راه افتادند... دری به شدت قدیمی و چوبی کوچه را از امتداد بقیه ی کوچه ها جدا می کرد... چارچوبی که نیمی از آن ریخته بود و نیم دیگه هم منتظر فرمان باد و باران و لگدی برای ریختن...!

قدم به غربت آن کوچه گذاشتیم ولی گوش هایم داشت چیزی را می شنید که بدنم را می لرزاند؛ «این خونه مال یه پیرزنه بود که بنده خدا دو ساعت توی آتیش سوخت و کسی نفهمید و آتش نشانی هم نتونست وارد کوچه بشه و هیچ جور نجاتش ندادن!» ای خدا! یعنی عدم مدیریت شهری در بغل گوشم جان یک نفر را گرفت؟

درب آن خانه ی سوخته را باز کردیم، دربی چوبی پر از سکوت و بهت! دری که اگر فقط و فقط یک لگد (از آن هایی که بچه های دبستانی زیر توپ پلاستیکی می زنند) به آن می خورد می توانست آن را از هم فرو بپاشاند! پله ها را بالا رفتیم... پله هایی با شیب تند که به جرأت می توانم بگویم اگر بنده ساکن آن جا بودم و قرار بود یک روز صبح با چشمان خواب آلود از این پله ها پایین می آمدم الان، یا حلوایم را دم درب خانه می خوردید یا دم درب کوچه!!! خب، بالای پله ها سمت چپمان درب ورودی خانه ای بود که کمتر از دوازده متر فضا داشت و همه چیز آن خانه سوخته بود... حتی یک تلویزیون که به یک توپ پلاستکی شبیه شده بود... نردبانی سوخته... دیوارهایی سیاه... که این سیاهی تا بالای درب هم و به بیرون رسیده بود... خانه ای که دیوار هایش به هیچ چیزی وصل نبود و حتی با ساختمان کناری اش شکاف داشت... و سقفی که فقط به لطف خدا روی یک تیر چوبی بنا شده بود و اگر قرار بود خانه را تخریب کنند فقط لازم بود تیر را تکان دهند! یک تکان ساده! در سمت راست پله ها بالکنی بود که می گفتند روزی روی آن هیاتی عزاداری می کرده!!! ولی روی بالکن، جایی که نشان از قدمتش می داد... یک توالت قدیمی که شاید یک متر هم ارتفاع نداشت... که باید خم می شدی و...!

دیگر نیاز نبود که چشم ها را بشوییم و جور دیگر نگاه کنیم... باید عادی به آن ها نگاه می کردیم... و حقایق را عکس می گرفتیم... مسؤولین هم چشم هایشان را نشورند و جور دیگر نگاه نکنند... فقط کافی است کمی با شرم و خجالت به منزل آن پیرزن خیره شوند...

به سمت انتهای بن بست رفتیم... خانه هایی قدیمی... پله هایی با شیب تند... دیوارهایی که بوی مرگ می داد... تیرهای چوبی ای که اگر آهن بود صد باره زنگ زده بود... انباری قدیمی که دیوارش ریخته بود و سقفش شکسته و آن را تیر چوبی روی پا نگهداشته بودند... و جای بهت من و بچه ها زمانی بود که فهمیدیم کسانی هم آن جا ساکن اند... چه جور کسی جرأت دارد بین ترک های یک دیوار با خیال راحت بخوابد؟ باور کنید... من که تنم می لرزید! اهالی به داخل کوچه آمدند و از درد و دل هایشان گفتند: از زمین های گلی... از خانه های متروکه... از غربتشان ... از... (و باز هم حرفی نمی ماند.)

از کوچه بیرون آمدیم به سمت امتداد همان کوچه ی قبل راه افتادیم... دیوارهایی با کمرهای ورم کرده... ترک هایی که مرد می خواست تحملش... بوی فاضلابی که گاهی شدید بود و گاهی خفیف... خانه هایی که روی قنات بودند و هر لحظه ممکن بود بریزند... اهالی ای که به انتظار مرگ ایستاده بودند... چرخ زدیم و چرخ زدیم... خراطی های قدیمی که در اوج تنهایی یک کار را بارها و بارها تکرار می کردند و بعد هم انبار... سختی کمر شکن و دل سوزان... گرمایی که از لابه لای آسمان غربتشان بیرون نمی رفت و آن جا را به کوره شبیه کرده بود... زندان قدیمی ای که تخریب شده بود به بهانه ی حسینیه... زندانی که از زمان قاجار بوده... زندانی که سال هاست زندان بان هایش زندانی شده اند... زندانی که غفلت یک مشت جوان یا پیرمرد پولدار محترم و مسؤول! سقفی که کوتاه تر از حق یک یمنی بود چه برسد به یک ایرانی در کشور بدون جنگش! آری! دیگر در کوچه هایش فقط سکوت جاری بود...

کوچه ها را گشتیم و از لابه لای افق هایی که مسؤولین بعد از دادن وعده هایشان در آن ها محو شده بودند گذشتیم و به یک سرا رسیدیم... سرای معمار زاده... در راه از ابتدا تا این جا مردم از مشکلات و مکاتباتشان حرف می زدند... معتمد محله آقای سیمایی از صدایی که بارها به گوش مسؤولین رسیده خبر می داد و... وای بر مسؤولی که خودش را به خواب زده!

سرای معمار زاده تنها مکان تاریخی ای بود که به جا مانده و آرام آرام داشت به تاریخ می پیوست... نه مرمت می کردند و نه بودجه مرمت می دادند... یک باسکول قدیمی... اتاق و حجره هایی بی مانند... و باز هم باز هم و باز هم سکوت... هیچ چیز برای حرف زدن نماند حتی حرف شکایت... نه جنبه ی عکاسی اش دلم را شاد می کرد و نه جنبه ی تاریخی اش... بعد از دیدن سرا به سمت مسیر خروجی رفتیم اما بچه های آن محله ی قدیمی داخل آن جا جمع شدند و کمی با شور بچگانه ی خود مداحی دسته جمعی کردند و سینه زدند شوری که کاش به شعوری تبدیل می شد و در فضا پخش می شد تا شاید آن شعور؛ کاری می کرد... بچه هایی که کُل تفریح شان یک جفت توپ کوچک پلاستیکی(تق تقو) بود که به هم می خورد و صدا در می آورد... دیگر نایی برای کسی نمانده بود... همه محو غربت بودند... ساکت و بی بهانه... دل هایمان آن قدر ترکیده بود که خالی شده بودیم... خالی... برای ساعت 11:26 دقیقه کاملاً محل را ترک کردیم و استاد حیطه هم خداحافظی کردند... و جالب این جاست که آن همه ظلمت اشک ابرها را هم در آورده بود و باران تندی شروع به باریدن کرد...

سکوت باید کرد در این غربت !!!!!!!!!!!!

نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
رضا
۱۳۹۴/۲/۲۲ ۱۲:۵۱
1 0
سکوت؟؟؟ باید بزنی تو سر مسئولی که با وجود همچین زندگی هایی شبا خوابش میبره...
محمد رضا
۱۳۹۴/۲/۲۲ ۱۸:۵۸
1 0
کاش می شد این متن رو توی جای جای شهر نوشت و به همه نشون داد ... شاید کسی بیدار شه ...
مثل من...
۱۳۹۴/۲/۲۴ ۰۶:۰۱
1 0
فهمیدم اونا با ما فرقی ندارن...اونا هم مثل ما آدم هستن و حق زندگی دارن و نباید با برچسب غرشماری که بهشون زده شده از امکانات محرومشون کرد.خدایی اگه به خاطر این قنات خونه هاشون خراب بشه این مسئولین اون دنیا چطور میتونن جواب بدن؟؟؟؟بابا لااقل دین و ایمون داشته باشید که مطمئنم دارید...
مردم و مسؤولین

افکار عمومي و چند نکته ! ​

رئیس‌جمهور واقعی، مقام رهبری است

وضعیت مرکز معاینه فنی خودرو سبک بیهقی سبزوار افتضاح است

تحمل جامعه؛ حدی دارد

نباید در اطلاعات مردم سرک کشیده شود

⁣رفراندوم حقِ نسلِ جدید است

تمامی تلاشم را در جهت دفاع از کیان آموزش و پرورش به کار خواهم بست

علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد

گریس چرخ های بوروکراسی

مسئولان قدر مردم ایران را ندانستند

نقطه پایانی بر یک آپارتاید!

از انقلاب دفاع می کنم

با وجود هزار انتقاد ریز و درشت

«رفراندوم»؛ راهِ حل اختلاف درباره ی چگونگی نظر «مردم»

شکست اخلاقی آموزش و پرورش

ديكتاتور، تنهاست

سهم خواهی بی ثمر

انتقاد حق مردم است

برای گشایش فضای گفت‌وگو و اعتراض اقدامات عملی صورت گیرد

بازیچه بیگانگان یا آتشفشان‌های خودساخته؟

همنوایی با معترضان با هدف انتقام انتخاباتی از دولت غلط بود

دبیرخانه مجازی توسعه پایدار شهرستان سبزوار تشکیل می شود

شفافیت؛ مهمترین رکن بودجه97 است

حوزه‌های علمیه نباید آلوده به بودجه‌های دولتی شوند

دولت؛ بازنگری اساسی در هزینه‌های غیرضروری مبتنی بر رانت انجام نداده است

از روحانی ناامیدیم ولی از خودمان نه!

استاني شدن بودجه آموزش‌و‌پرورش؛ فرصت يا چالش‌؟

استبداد راه را بر فریب و دورویی باز می‌کند

علوم اجتماعی و محدودیت‌های قدرت

باید تکلیف خود را درباره «پلورالیسم» در جامعه روشن کنیم