کد خبر : 6492
Print
اسماعیل جوکار:

ترحیمِ معلّم

سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۴۳

Image titleدر بیابان بوی گندم مانده است           عشق روی دست مردم مانده است

حال که شکل مجالس شادی و غممان، یکسان شده است و تفاوتش فقط در این است که دو دست را بر هم بزنی یا بر سر و سینه بکوبی فرصت را غنیمت شمرده  هفته ی ظاهر فریبِ بزرگداشت معلم را هفته ی ترحیم معلم می نامم. از این جهت عذرخواهم و به بزرگواریتان مرا ببخشید.
تنها توجیهی که می توانید برای پراکنده گویی هایم بیابید این است که بگویید دارد بازنشست می شود به همین خاطر راحت مطلب می نویسد و هر چه می خواهد بر زبان می راند. نه خیر اشتباه تصّور می کنید این لحن صحبت و این به ظاهر بی پروایی را از ابتدای خدمت داشته ام و منتهی پر رنگ شدنش در مطبوعات آن هم در سال های اخیر به این خاطر است که به طور آشکارا دارد ته مانده آبروی فرهنگی دستخوش بادهای گزنده ی از پیش تعیین شده می گردد.
  قبلا عرض کرده ام که درد اکثرا شب به سراغ آدمی می آید به خصوص درد نوشتن. بدون آن که بخواهی باید بی سر و صدا برخیزی چراغ روشن کنی و چیزی بنویسی و تا وقتی که از درد، رها نشوی آرام نمی توانی بگیری. درد زایش به یک طرف، دردِ بدتر آن که فرزندت، مرده تولّد یابد و دسته گل های آورده شده را بر سر مزارش بگذاری.
  صبح، نیم ساعت قبل از اذان از خواب پریدم بدا به حالم که اهل اوراد و اذکار نیستم. وقتی هم به نماز می ایستم همه جور افکار در هم و برهم به سراغم می آید این جا خودمانیم خدا آن قدر بی نماز دارد که همین دو رکعت شکسته بسته ی مرا به روی چشمش می گذارد.
یادم آمد که امشب در خدمت دبیرستان شاهد هستیم  دلم نیامد مثل بقیه از رفعت معلم بگویم؛ چه رفعتی که حتی فرزندت قبولت ندارد و اصلا در مخیله اش نمی گنجد که معلم شود. خواستم لااقل لاف خوشبختی زنم و روضه ی رضوان را به دو گندم فرض کنم ولی ترسیدم به قول ابوالفضل بیهقی به ریشم بخندید: که خجالت نمی کشد این پیر را که این گونه می گوید و می نویسد.
همسرم سر دو راهی مانده است که بالاخره به من ببالد که حرفِ دلِ اکثرِ خلوت گزیدگان را می نویسم یا از من گله مند باشد که وقتی پایِ درد نوشته ها می نشینم گذشت زمان را متوجّه نمی شوم.
آن چه بیشتر رنجم می دهد نا امیدی خانواده های معلمین است و یأسی که تا استخوان هایشان ریشه دوانده است. وضعیت معیشتی، جای خود دارد. خداوند را شاکرم که در کنارِ عقل معاد، خرده عقلِ معاشی نصیبم گرداند. اگر تا کنون مثل خیل عظیمی از معلمین برای اندک پشیزی، حرمتم را نشکستم مدیونِ قناعتِ خویشم؛ قناعتی که اگر تعلّل ورزیم می تواند مثل فقر، اول آبرو را ببرد بعد رنگِ رو را! بیشماری هم که بار خود بستند و از کنار این همه نامردی و نا مرادی کلاه خود را دو دستی چسبیدند، حسابشان با کرام الکاتبین است و ما را با آنان کاری نیست.
 بین خودمان بماند و به گوشِ ساحل نشینان نرسد صبح برای کارِ بنده خدایی، به اداره فرهنگ رفتم دیدم صندلی های بسیاری، پشت درِ اداره چیده شده و میزی و تریبونی ظاهرا مراسمی را تدارک دیده بودند جالب تر این که چند صندلی چرم در ردیف اول برای از ما بهتران گذاشته بودند، به همکاری عرض کردم که ما هنوز در اداره خودمان نتوانستیم تبعیض را بر طرف سازیم چه طور می توانیم با ادارات دیگر هماهنگی حقوق داشته باشیم؟
 
  شاید دروغ بپندارید ولی با تمام تعجیلی که برای بازنشستگی دارم هنوز عاشق کارم هستم گاه در کلاس درس، آن هم نه هر کلاسی، چنان حال خوشی پیدا می کنم که  توصیفش ورای حدّ تقریر است.
  قابل توجه آنانی که در ابتدای کار هستند، خیلی سعی داشته ام کار بیرون را مهم تر از هنرِ معلمی ام ندانم البته نه به آن حد که فکر و ذکرم کلاس باشد و از بیرون غفلت ورزم.
   هرچه بود و نبود پیمانه ی خدمتم پرشد و اینک ببینم شما به کجای این شب تیره، قبای ژنده خود را خواهید آویخت؟
عمری اسیر مدرسه بودیم و عاقبت               دیدیم پوچ بود همه قیل و قال ما
  راه نفس گرفت در این گوشه قفس            گو هم نفس بیا که ز حد شد ملال ما
  بر مسند مراد نشستند ابلهان                      ای عقل وای بر تو که گشتی وبال ما
این بود قسمت سوگ محفل سوگخند 
برای آن که آزرده خاطر مجلس را ترک نفرمایید و از حقیر همه اش تلخی در کامتان نماند رخصتی می خواهم نیمه خنده سوگخند را با خاطره خوشی تقدیمتان کنم با این عنوان:«ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد»
   پس از سال ها تحقیق و تفحّص، سرانجام علّت ریزش مویم را پیدا کردم و حاضرم بدون چشمداشتی حاصل تجربیاتم را در اختیار خوانندگانم قرار دهم و آن این که ایمان بیاوریم به ریزشِ تمامِ مو. این یعنی فرهنگ سازی؛ فرهنگ سازی ریزشِ مو!
چند تار مو هم که بر روی شقیقه ها تا آخرین لحظه، وفاداری شان را ثابت می کنند با یک نصفه تیغِ چند بار مصرف، کلکشان را می کنیم و همرنگ جماعتشان می کنیم.                                                                                                                                                                                      
ارثی بودن ریزش مو یا غیر ارثی بودن آن در اصل قضیه فرقی نمی کند چون در هر دو حال مو می ریزد یکی زودتر یکی دیر تر! همه و همه یا به برکت شامپوهای استانداردی که در بازار، یافت می شود می ریزد - این معضل از بین نمی رود مگر آن که چند نفر از بزرگان اهل تمیز، موهایشان بریزد آن وقت جلو ورود شامپوهای تقلّبی در مرز، گرفته می شود - یا به برکت اوضاع نابسامان اقتصادی!
  کافی است عکس های خودتان را با عکس های بزرگترهای خود مقایسه نمایید یا سری به مطّب پزشکان اعصاب و روان بزنید به عرایض بنده ایمان می آورید. قبلا این جور مطّب ها خیلی کم بود و از بیکاری، پزشکان  جدولِ نا تمامِ ادارات را پر می کردند ولی حالا نوبت های چند ماهه می دهند و به خاطر کمبود صندلی در اتاق انتظار نیمکت های پارک ها را به قرض گرفته اند و به این زودی ها پس نخواهند داد.
       البته خیلی هم فرق نمی کند که مو، بر سرداشته باشی یا مثل طاس و تشت، سرت صاف باشد؛ در بیمارستان بمیری یا در تیمارستان؛ هر دو یک وظیفه برایشان تعریف شده است :تامین هزینه ها ی درمان از طریق بریدنِ گوشِ بیماران توسط پزشک  یا منشی در اتاق انتظار . شایانِ ذکر است که اگر پزشکی پیدا شود و هرگونه شیرینی را رد کند با تهمت های نامردانه و تنگ کردنِ عرصه بر ایشان، مجبورش می کنند فرار را بر قرار ترجیح دهد و از دارالمومنین بگریزد.
 امّا از مزایای سر بی مو هر چه بگویم کم گفته ام:
  1-  اکثر عوام روشنفکرت می دانند. 2- از خرید شامپو و رنگ مو و هزینه  آرایشگاه، معاف می گردی. 3-هنگام مسح سر وسواس را کنار می گذاری. 4- اگر در فصلِ سرما، کلاه بپوشی مویِ نداشته ات نمی شکند.  5- در حج عمل تقصیر - تراشیدن موی سر- نداری. 6- بچه های خیره سر از تو حساب می برند. 7- آدم های فضول که تعدادشان کم نیستند از«کلِ رُک گوی» واهمه دارند. 8- هنگام بیکاری می توانی روی تختِ سرت، ضرب بگیری و نت های موسیقی را تمرین کنی. 9-در شب های امتحان فرزندانت از سر بی مویت  به عنوان وایت برد استفاده کنند و چون سر خودت است و از قدیم گفته اند: چار دیواری اختیاری، هر چه دلت  بخواهد  می نویسی مثلا می نویسی: «آسوده کسی که سیب زمینی است» یا «ما زنده به آنیم که طنّاز نمانیم» و...
      بین خودمان بماند از تمام موسسه های ترمیم مو، به من پیامک می فرستند و جهت کاشت مو دعوتم می کنند به آنان عرض کرده ام  اگر اجل و عیال رخصت دهند و بگذارنند تجدید فراش کنم خدمتتان می رسم فعلا تا آن زمان درود و بدرود.  
 
( تقریر در جلسه نکوداشت هفته معلّم دبیرستان شاهد 5 مورخه 16 اردیبهشت 94)
اسماعیل جوکار؛ مدیر مسوول محفل سوگخند به نقل از روزنامه صدای ملت شماره18 صفحه6(با اندکی ویرایش)

نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
فرهنگ و هنر

مجوز هفته نامه ملک بیداری ویژه سبزوار صادر شد

تقدیر از فرماندار ویژه سبزوار به عنوان مقام برتر استان در جشن نوروزگاه

حمایت از کالای ایرانی به فرهنگ سازی نیاز دارد

امور شرعی با اجبار و تحمیل سازگار نیست

بزرگداشت حکیم حاج ملاهادی سبزواری در سبزوار

حمید ضیایی‌پرور مدیرکل مرکز مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها شد

تعطیل کردن نقد در جامعه به ضرر خود مسئولین است

نقطه پایانی بر یک آپارتاید!

حجاب انقلابی و انقلاب حجابی

ضرورت احداث کتابخانه های عمومی در مناطق حاشیه شهر سبزوار

علوم اجتماعی و محدودیت‌های قدرت

چهار بحران در مقابل تمدن ایران!

مردی که معلولیت را بی اثر کرد

آیین افتتاح نمایشگاه جاذبه های گردشگری ومعرفی اقوام ایرانی وصنایع دستی برگزار شد

چگونه می توانیم" شهری شاد" داشته باشیم؟

منزل حمید ممتحنی به دانشگاه حکیم سبزواری واگذار شد

فصل‌نامه «بیهق‌نامه» با حضور وزیر ارشاد رونمایی شد

سالانه بیش از 20 میلیون مسافر از محورهای ارتباطی سبزوار عبور می کنند

هفتمین همایش ملی ابوالفضل بیهقی برگزار شد

هنر؛ بهترین ابزار جهت توانمندسازی جامعه معلولان است

برنامه محوری افق روشنی در اختیار مدیران قرار می دهد

مشکلات فرهنگی و اجتماعی سبزوار مشخص شده است

در کجای آموزش جهان ایستاده‌ایم؟

ادبیات کودک آموزش و پرورش را کمک می کند تا آموزش های زندگی بهتری به دانش آموزان ارائه شود

1200 خانوار تحت پوشش داریم

مردم را غریبه ندانید

اختصاص 6 میلیارد ریال برای کاووش در تپه باستانی سبزوار

فعالیت روزانه 1300 نفر در مراکز کانون پرورش فکری سبزوار

سخنی با مسؤولین میراث فرهنگی سبزوار

کوپال؛ بهترین فیلم جشنواره‌ی بین المللی آمستردام