کد خبر : 8587
Print
حسن ظهوری:

دلنوشته اي از ديار غربت

یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۱۳

Image titleسبزوارنگار/دلنوشته اي از ديار غربت

حسن ظهوری*

هر چه بيشتر از شهيدان نوشته شود حال و هوايمان تلطيف مي گردد و در اين همه راه هاي گشوده شده در اين روزهاي سخت به راه صميمي ديروز بهتر مي انديشم و نزديكي و دوري را تخمين زده به گزينشي بهتر مي پردازيم و فضاي دلرباتري براي مان جلوه مي كند ان فضا و صداي معطري كه در دل ياران طنين انداز شد و پيوستگي هاي مادي را گسست و گسست هاي معنوي را زدود و صفا را به قلوبشان پيوند زد و مقصود را مطلوب كرد و مطرود ها را به كنج پر تزاحم دنيا كشاند . من اكنون همه زخم هايم را به خود اورده ام تا شريك و شاهد سالها دوري از دوستانم باشم.

من اكنون با بغضي كه سالهاست در گلويم آشيانه كرده و با خود از هق هقي كه مي آيد و نمي توانم رها كنم صحبت مي كنم. من امروز نشانه شانه هاي خسته از بار گران سنگ دوستاني هستم كه نشاني از رعنا قامتان اين شهر نقش بسته است سربرگ زندگي سي و اندي سال از زندگي ۵۵ ساله ام حسرتي است از دور بودن دوستان و خاطرات آن روزهاي با آنها بودن بار سنگيني بر وجودم گذاشته است و جدا شدن از آنها مرا از ديدن حقيقت محروم ساخته و دل را دلبسته دنيا كرده عمرم به نيم گذشت و تازه فهميدم كه عشق هم هنوز وجود دارد و براي زندگي كردن هميشه بايد عاشق باشي و مانند اين آدميان ماده طلب عمر را طفلگاه روزگار نكني. در شهادت سري است كه فقط شهيدان از ان آگاهند و ما چه ميدانيم شهيدان چگونه به مرحله اي رسيده اند كه كارشان براي رضاي حق بود و نمازشان بوي بندگي مي داد دعايشان بوي دلتنگي كوچه هاي كربلا مي داد و هنگام شهادت ذكر يا زهرا به لب داشتند خبر شهادت دوستانم در شهر پيچيد و ما مانديم با نگاهي حسرت بار و عطشي كه هيچ گاه سيرابمان نكرد اما در فراق همه اين چهره ها كه زينت شهر مان بودند صبور بودم و ياد خاطرات آن روزها با آنها كه يكي مي افتاد ديگري تفنگش را برمي داشت اما وقتي خانه ها بر سر دوستانم اورا شد خدايا شكستيم. ما آن روز با پنجه هايمان ذره ذره خاك ها را كنار زديم تا براي پدر مادر خواهر و برادر دوستانم راهي براي نفس كشيدن باز كنيم.

هر چه چنگ زديم خاك كنار زديم سودي نداشت و پنجره اي باز نشد كه نشد. ما آن روز وقتي از رستاخيز خفتگانمان نااميد شديم بر مزار شهداي همين شهر نشستيم و گريستيم و گريستيم و فرياد زديم كه خدايا اين چه بازي است با ما روزگاران است و من امروز بعد از سي و اندي سال فراوان آشفته ام و آمده ام تا همه بغض هاي اين همه سال را  يكجا بگريم و زير لب با خود زمزمه كنم كه اين همه آدم چگونه به كما رسيده اند و من هنوز براي كثيف بودن آستينم چه بهانه هايي سر هم مي كنم.

* همرزم شهداي هويزه

منبع: درگاه الکترونیکی شهرداری سبزوار

نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
یادداشت ها

افکار عمومي و چند نکته ! ​

رئیس‌جمهور واقعی، مقام رهبری است

از شریعتی ساواکی تا مصدق انگلیسی!!

دولت تا اطلاع ثانوی تدارکاتچی است!

برای مردی از تبار خدمت و فروتنی!

چرا سیاست در ایران بسیار جذاب است؟

مردانی که افسار رفتار و زبان خود را ندارند از رفتن به ورزشگاه محروم شوند

باید ضمانت اجرایی منشور حقوق شهروندی تضمین شود

تمامی تلاشم را در جهت دفاع از کیان آموزش و پرورش به کار خواهم بست

فاشیسم دم در ایستاده است!

گریس چرخ های بوروکراسی

مبارزه با اژدهای هفت سر فساد

نقطه پایانی بر یک آپارتاید!

نوید بازگشت امید به سیاست ایران!

از انقلاب دفاع می کنم

حجاب انقلابی و انقلاب حجابی

با وجود هزار انتقاد ریز و درشت

دوازده اشتباه جمعی زمانه ی انقلاب 57

«رفراندوم»؛ راهِ حل اختلاف درباره ی چگونگی نظر «مردم»

شکست اخلاقی آموزش و پرورش

ديكتاتور، تنهاست

جامعه زخم‌خورده اژدهای کومودو

ارزیابی کارنامه شبکه های اجتماعی در اعتراضات اخیر

سهم خواهی بی ثمر

بیانیه انجمن اسلامی معلمان سبزوار پیرامون اعتراضات اخیر کشور

بازخوانی حادثه‌های اخیر و مساله‌ی امنیت ایران

برای گشایش فضای گفت‌وگو و اعتراض اقدامات عملی صورت گیرد

بازیچه بیگانگان یا آتشفشان‌های خودساخته؟

از روحانی ناامیدیم ولی از خودمان نه!

استاني شدن بودجه آموزش‌و‌پرورش؛ فرصت يا چالش‌؟