کد خبر : 8613
Print
قصه شنيدني كوچكترين شهيد دانش آموز جنگ تحميلي از زبان مادرش؛

مي‌روم تا بعضي‌ها خجالت بكشند

جمعه ۱۶ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۳:۲۲

Image titleسبزوارنگار/قصه شنيدني شهيد «احمد نظيف»(شهيد شاخص كشوري سبزواري و كوچكترين شهيد دانش آموز جنگ تحميلي)از زبان مادرش؛ مي‌روم تا بعضي‌ها خجالت بكشند.

مي گفت «مادرم من كه از علي اصغر امام حسين(ع) كوچك تر نيستم، آن طفل معصوم ۶ ماهه بود كه در ميدان جنگ به شهادت رسيد. من كه به گرد پاي علي‌اصغر هم نمي‌رسم.» با اين كه آرزوي جمكرانش اجابت نشد اما آرزوي شهادت همانند علي اصغر گوارايش شد.

نوجوان سبزواري، كوچكترين شهيد دانش آموز جنگ تحميلي/ مي‌روم تا بعضي‌ها خجالت بكشند

 به گزارش سبزوارنگار؛ قصه شنيدني دانش آموز شهيد سبزواري؛ «احمد نظيف» كه جوان ترين شهيد دانش آموز كشور است، از زبان مادرش «نورجهان» خانم شنيدني است:

هميشه همراهم بود...

مادر چه مهربانانه از احمدش مي‌گويد: از همان روزهاي بارداري انگار حس و حالم متفاوت بود. با اين كه ساعت‌هاي متوالي پشت دار قالي بودم و براي تأمين بخشي از هزينه‌هاي زندگي قالي مي‌بافتم اما انگار احمد از حال و هوايم باخبر بود. انگار از همان ۹ ماهه كه هنوز نيامده بود قسم خورده بود از همراهي‌اش با من دست نكشد و رسم ادب را نگه دارد. تمام روزهايي كه مادران ديگر به خاطر بارداري ناخوش احوال هستند، من با آرامش خيال زخمه بر تار و پود قالي زدم و پدرش كه باغبان بود با فراغ بال به امورات كاري اش مي‌رسيد.نگاهي به تسبيحي كه در دست دارد مي‌اندازد،‌ ذكر ديگري بر ذكرهايش مي‌افزايد و مي‌گويد: تمام دوران بارداري‌ام با آرامش خيال طي شد. آن ايام خيلي دعا مي‌خواندم كه احمد صحيح و سالم متولد شود. شب‌ها قبل از خوابيدن مقداري قرآن تلاوت مي‌كردم و روزها مي‌گذشت و من ساعت‌هاي متوالي پشت دار قالي مي نشستم، حتي از ساير زنان هم بيشتر...

«نورجهان» كه با الفتي مهربانانه دست در دست محمد دارد،‌ مي‌گويد: راستش را بخواهيد اگر امروز دسترنج همه عمرم باقي مانده بود بايد ۵ پسر و ۴ دختر دور و برم مي‌بودند و كلي هم نوه مي‌داشتم اما قسمت نبود،‌ هادي و محمود و علي و معصومه همان سال‌هاي اول به دنيا آمدنشان فوت كردند. بيماري خاصي هم نداشتند اما فوت كردند. احمد پسر اولم بود بعد هم به فاصله دو سال هادي آمد و در دو سال بعدي محمود و علي اما مريض شدند و مردند. براي ماندن محمد خيلي نذر و نياز كردم و خدا را شكر محمدم كنارم مانده و عصاي دستم شده.مادر به شب تولد احمد برمي گردد؛‌ شبي كه احمد در بيمارستان «فلسفي» گرگان چشم به جهان گشود، مي‌گويد: آن سال در گرگان زندگي مي‌كرديم. ۱۰ سال بعد از تولد احمد هم گرگان بوديم. پا قدم احمد از همان اول مبارك و شيرين بود. هنوز ساعاتي از تحويل سال نگذشته بود كه متوجه شدم زمان تولد احمد رسيده است. پدرش توي باغ بود و از زمان تولد احمد خبر نداشت. در نهايت آرامش و با همراهي يكي از همسايه‌ها به بيمارستان فلسفي گرگان رفتيم و احمد به دنيا آمد. ۳.۵ كيلو وزن داشت و درشت بود. از همان زمان تولد خنده‌هايش پرستاران را به وجد آورده بود. فرداي همان روز هم از بيمارستان مرخص شدم.

هميشه با ذكر و دعا شيرش مي دادم

مادر براي چندمين بار به قاب عكس احمد نگاه مي‌كند و لبخندي پرقرار بر لب مي‌نشاند. ۳۳ سال از شهادت احمد گذشته، اما هر بار كه نام او را بر زبان مي‌آورد چه قراري بر چهره تكيده‌ نورجهان مي‌نشيند. مي‌گويد: هر بار كه قرار بود به احمد شير بدهم اولين ذكرم بسم‌ا... الرحمن الرحيم بود. در تمام زمان‌هايي كه شير مي‌خورد نوازشش مي‌كردم و يا قرآن مي‌خواندم يا ذكر مي‌گفتم. هر چقدر كه فكر مي‌كنم يادم نمي‌آيد به دليل بيماري يا شيطنت‌هاي دوران بچگي‌اش ناراحت يا كلافه شده باشم.

مادر چه عاشقانه از احمد ياد مي‌كند: يك سال و نيم داشت كه راه رفتن را آموخت. عجيب بود اما به دو سالگي كه رسيد خيلي خوب حرف مي‌زد. هر وقت هم زمين مي‌خورد،‌ يا علي مي‌گفت و از زمين بلند مي‌شد. انگار بايد الفباي رفتن را از همان دو سالگي فرا مي گرفت. احمد بود ديگر،‌ آرام و سر به راه و آماده شهادت...

مادر مي‌گويد: خيلي هواي محمد را كه ۵ سال از او كوچك‌تر بود داشت. از همان دو سالگي او را با خودم به مسجد نزديك محل مي‌بردم و هنگام برپايي نماز با دقت به حركات و رفتار نمازگزاران نگاه مي‌كرد. به ۷ سالگي كه رسيده بود خودش براي نماز به مسجد مي‌رفت. در تمام سال‌هاي كودكي‌اش نه كسي را آزار داد و نه كسي از او رنجيده خاطر شد. از بس آرام بود و مهربان...

نورجهان مي‌گويد: ۱۰ ساله بود كه از گرگان به شهر خودمان سبزوار بازگشتيم. پدر همسرم مقداري باغ و زمين در گرگان داشت كه همسرم بعد از فوت پدرش آن‌ها را فروخت و بعد از ۱۰ سال كه از تولد احمد گذشته بود به شهر خودمان برگشتيم. احمد كه ۱۰ ساله شده بود گفت مادر مي‌خواهم بروم در جهاد سازندگي و براي جبهه‌ها كار كنم. مانعش شدم و گفتم هنوز خيلي كوچك هستي،‌ زود است بروي درس بخوان تا سا‌ل‌هاي بعد. از او اصرار بود براي رفتن و از من اصرار بود براي نرفتن...

مي گفت از علي اصغر حسين كه كوچك تر نيستم

مادر ادامه مي‌دهد: چون جثه‌اش درشت بود شناسنامه‌اش را دستكاري كرده بود و ۱۷ ساله شده بود. (حرف كه به اينجا مي‌رسد دوباره از همان جنس لبخندهاي مهربانانه‌ بر لبانش مي‌نشيند.) نگاهي به قاب عكس احمد مي‌اندازد و ادامه مي‌دهد: قبولش كرده بودند. براي اعتراض به اين مسئله به سپاه منطقه رفتم و به مسئول مربوطه گفتم پسرم هنوز بچه‌ است و زود است به جبهه برود اما همان مسئول گفت: نه حاج خانم ماشاءا... ۱۷ سال دارد و سن و سالش براي جبهه مناسب است. من هم انگار زبانم قفل شده باشد نتوانستم بگويم چقدر ماهرانه شناسنامه‌اش را دستكاري كرده است.

نورجهان ادامه مي‌دهد: توي خانه كلي گريه كردم و گفتم پسرم به خدا زود است تو بروي،‌ خيلي زود است. احمد كه طاقت اشك‌هاي من را نداشت چشمان اشك‌بارم را از گل‌هاي قالي گرفت و گفت «مادر من كه از علي اصغر امام حسين(ع) كوچك تر نيستم، آن طفل معصوم ۶ ماهه بود كه در ميدان جنگ به شهادت رسيد. من كه به گرد پاي علي‌اصغر هم نمي‌رسم.» من گريه مي‌كردم و احمد هم...

با گوشه چادر اشك هاي وداع را پاك كردم

«با همه اين حرف‌ها هنوز ته قلبم راضي به رفتنش نبودم» مادر اين ها را مي‌گويد و ادامه مي‌دهد: چند روزي گذشت و احمد هيچ نمي گفت. يك روز كه براي خريد رفته بودم ديدم اتوبوس رزمنده‌ها در حال اعزام به جبهه است. كنار خيابان به تماشا كردن ايستادم و ديدم احمد داخل يكي از همان اتوبوس‌ها برايم دست تكان مي‌دهد. دلم داشت از جا كنده مي‌شد. به داخل اتوبوس رفتم تا براي بار سوم مانع رفتنش بشوم اما احمد در حالي كه غرور مردانه خاصي در كلامش موج مي‌زد گفت مادر جان قبلا حرف هايم را زده‌ام شما حقي بر گردن من داري كه بايد به آن پايبند باشم اما اين حق از حق اسلام بيشتر نيست،‌ اگر مي‌خواهي در عالم مادر و فرزندي از شما راضي باشم شما را قسم مي‌دهم بگذاري بروم. اسلام و كشورمان در خطر است. من هم انگار دهانم بسته شده باشد صورتش را بوسيدم و از اتوبوس پياده شدم و با گوشه چادر اشك‌هايم را كه در وداع با احمد لحظه‌اي قطع نمي‌شد پاك كردم. چه وداع تلخي بود،‌ احمد من داشت مي‌رفت و انگار قلبم را هم با خودش مي‌برد...

مي گفت آبدارچي ام اما مين خنثي مي كرد

مادر مي‌گويد: گفته بود از جهاد سازندگي مي‌روم اما چند روز بعد يكي از دوستانش گفت به عنوان بسيجي و از طرف سپاه رفته. دل توي دلم نبود توي روزهايي كه از احمد بي‌خبر بودم. اولين نامه‌اش دو ماه بعد به دستم رسيد. توي نامه بابت رد كردن درخواستم در اتوبوس براي نماندن و رفتن از من حلاليت خواسته بود. از همه دوستان و آشنايان هم حلاليت خواسته بود. از حال خوبش نوشته بود،‌ نوشته بود براي پيروزي دعا كنيد،‌ براي عزت كشورمان. نوشته بود ما رفته‌ايم تا ناموس و كشورمان به دست آمريكايي‌ها و سربازان صدام نيفتد. نوشته بود جهاد سازندگي نيستم و به جبهه رفته‌ام حلال كن مادر كه واقعيت را نگفتم. نوشته بود توي جبهه به رزمنده‌ها چاي مي‌دهم و پوتين‌هايشان را واكس مي‌زنم. مي‌خواست آرامش دل من را بيشتر از اين به هم نريزد اما دوستش «مهدي رسولي» كه آمد گفت توي جبهه‌ها مين خنثي مي‌كند. دلم مي خواست از جا كنده شود مثل همه سال‌هاي قبل دعا مي‌خواندم و قرآن تلاوت مي‌كردم اما بخشي از بي‌قراري‌ها هنوز مانده بود. بالاخره مادرم ديگر...

حالا براي چند ثانيه سكوت است كه ميان ما حكمفرماشده و اشك‌هايي كه مادر دوباره با گوشه چادرش پاك مي‌كند و با دست ديگرش دستان محمد را مي‌فشارد. انگار بخشي از آرامش دستان احمد را در دستان محمد جست و جو مي‌ كند.

مي‌روم تا بعضي‌ها خجالت بكشند

مي‌گويم: مادر جان، احمد چند بار نامه نوشت؟ او مي‌گويد فاصله نامه‌هايش طولاني بود.

فكر كنم ۴ يا ۵ بار نامه نوشت. مرخصي هم خيلي دير مي‌آمد و هر سه چهار ماه يك بار مي‌آمد. بار اولي كه آمد هنگام رفتنش با نااميدي گفتم نرو مادر جان،‌ شما سهم خودت را پرداختي و دينت را ادا كردي اما پيشاني‌ام را بوسيد و گفت نه مادر جان تا جنگ باشد و تا مقاومت در مقابل دشمن باشد اين سهم هنوز ادا نشده است. من مي‌روم تا بعضي‌ها كه از نعمت آرامش برخوردارند اما براي دفاع از كشور به جبهه نمي‌روند خجالت بكشند.

مي گويد: هر بار كه مي‌آمد نوراني تر از قبل بود. نماز اول وقتش هيچ وقت ترك نمي‌شد. وقتي مي‌آمد،‌ در فاصله كوتاهي كه سبزوار بود به اقوام و آشنايان سر مي‌‌زد و كارهايشان را انجام مي‌داد. آن سا‌ل‌ها گاز نداشتيم و احمد كپسو‌ل‌هاي گاز اقوام را مي‌گذاشت روي موتور و براي پر كردن كپسول‌ها كلي راه طي مي‌كرد.

يادم مي‌آيد دومين باري كه به مرخصي آمده بود خيلي خوشحال بودم. چادر به سر كردم تا به بازار بروم و براي درست كردن غذايي كه دوست داشت موادغذايي بخرم. مانعم شد و گفت نه مادر جان هر چه در خانه داري مي‌‌خوريم. ما چند روز قبل در جبهه سه روز و سه شب بود كه هيچ چيزي براي خوردن نداشتيم.

حالا هم در برخي محورها به دليل آتش زياد دشمن، امكان رسيدن مواد غذايي وجود ندارد و وضع غذايي بچه‌ها ممكن است خيلي خوب نباشد.

نورجهان دوباره حرف‌هايش را به حديث تمناي ماندن احمد مي‌كشاند و مي‌گويد: هر بار كه مي‌آمد كلي از افراد فاميل دوره‌ام مي‌كردند و قسمم مي‌دادند كه اين بار نگذار اين طفل معصوم برود. من اما انگار ديگر به باورم رسيده بود كه بايد از احمد دل بكنم. مي‌گفتم هيچ كس حريف نرفتن احمد نمي‌شود،‌ راهش را پيدا كرده و بايد برود به اين راه...

تيري كه در گلويش نشسته بود

از زمان زخمي شدن و شهادتش مي‌پرسم و مادر مي‌گويد: توي جبهه تركش به گلويش خورده بود. يكي از دوستانش به نام مهدي به يكي از همسايه‌ها به نام آقاي قاسمي زنگ زده و گفته بود احمد مجروح شده و در بيمارستان امام رضا(ع) مشهد بستري است. آقاي قاسمي هم به سراغ ما آمد و ماجرا را گفت. من و پدرش خيلي سريع خودمان را به مشهد رسانديم. تركش اذيتش مي‌كرد و هيچ چيزي نمي‌توانست بخورد. حتي قرص را هم نمي‌توانست از گلو پايين ببرد،‌ حتي آب هم نمي‌توانست بخورد،‌ براي همين دائم با آمپول و سرم سرپا نگهش مي‌داشتند.

نورجهان از آخرين روزهاي قبل از شهادت احمد مي‌گويد: يكي از روزها كه با هم روي چمن‌هاي حياط بيمارستان نشسته بوديم گفت مادر جان آرزو دارم قبل از اين كه دوباره به جبهه برگردم سفر جمكران قسمتم شود. اصلا باور نداشتم كه آخرين روزهاي ديدار من و احمد است. دكترها مي گفتند يك تركش است و در مي‌آوريمش و خوب مي‌شود اما يك هفته كه از آمدنش گذشت شهيد شد. توي وصيت نامه‌اش از محمد خواسته بود كه راهش ادامه داشته باشد. نوشته بود براي اسلام و ايران دعا كنيد.

بيستم مرداد سال ۶۲ بود كه شهيد شد. درست مثل علي‌اصغر كه تير در گلويش نشسته بود. احمدم علي‌ اصغر من بود. مزارش هم توي مصلاي سبزوار است در كنار تمام شهداي ديگر. وارد كه بشويد، همان رديف اول مزار شهدا سنگ مزار احمد من پيداست.

منبع: روابط عمومی مدیریت آموزش و پرورش سبزوار

نظر دهید ...
نظر شما :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
تصویر امنیتی :
CAPTCHA
نظرات شما ...
دفاع مقدس

اشعار مرحوم استاد سبزواری شناسنامه منظوم انقلاب اسلامی است

جانباز سرافراز سبزواری به خیل همرزمان شهیدش پیوست

نامه سرگشاده به رئیس جمهور منتخب در دفاع از اسماعیل عبدی

روحانی کاندیدای قطعی اصلاح طلبان شد

يادواره شاهدان قلم با حضور ميهمانان كشوري برگزار شد

شب شعر شهید احمد نظیف برگزار شد

يادواره شهدا با محوريت شهيد احمد نظيف برگزار مي شود

درد ما داخلی‌ است/راهی برای فرصت‌‌طلبان بیگانه باز نخواهیم کرد

روایت تکان‌دهنده غواص جامانده از عملیات کربلای چهار

درس هایی از نبرد حلب!

تیم شهدای کربلای5 قهرمان مسابقات فوتسال جام بسیج ادارات سبزوار شد

بسیجیان نمونه ادارات سبزوار تقدیر شدند

هدف اصلی در جنگ نوین؛ جابجایی حکومت هاست

بسیج؛ وابسته به جناح خاصی نیست

رسانه کمک کرد تا اهداف امام حسین(ع) عملی شود

كار فرهنگي در درازمدت اثر خود را نشان مي دهد

امام حسین(ع) در نهایت مظلومیت به اثبات حقانیت خود پرداخت

نخستین یادواره ی ۴۰۰ ورزشکار شهید استان برگزار شد

عرفان حسینی

هدف امام حسین(ع) از امر به معروف و نهی از منکر خطراتی بود که در پی ایجاد سلطنت اسلامی جامعه را تهدید می‌کرد

مي‌روم تا بعضي‌ها خجالت بكشند

میزان وقوع جرائم خشن در سبزوار کاهش یافته است

دشمن با سیاه نمایی سعی در نشان دادن چهره ای ناکارآمد از نظام دارد

مراسم تودیع و معارفه بخشدار روداب سبزوار برگزار شد

پیکر جانباز دفاع مقدس در سبزوار تشییع و به خاک سپرده شد

دلنوشته اي از ديار غربت

نتایج هفته پنجم مسابقات لیگ برتر فوتبال باشگاه های سبزوار یادواره شهدای دفاع مقدس اعلام شد

ما جنگ طلب نیستیم

پیام تبریك شهردار سبزوار به مناسبت فرا رسیدن هفته دفاع مقدس

تشكيل ستاد استقبال مهر و هفته دفاع مقدس در شهرداری سبزوار

سبزوارنگار